مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

728

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> پرسيدم : اى معاذ ! اين جريان چه موقع بود ؟ گفت : در حجة الوداع . گفتيم ، بر عليه علي عليه السلام تظاهر مىكنيم كه تا ما زنده‌ايم ، به خلافت دست نيابد . وقتي پيامبر از دنيا رفت ، گفتم ، من از جهت قوم خود ( أنصار ) برايتان كفايت مىكنم ، شما نيز قريش را كفايت كنيد . سپس در زمان پيامبر بشر بن سعد وأسيد بن حضير را نيز به معاهدهء خويش دعوت كردم . آن‌ها نيز با من بيعت كردند . گفتم : اى معاذ ! گويا ديوانه شده‌اى ؟ ! گفت : صورتم را بر زمين بگذار ! ودائماً ويل وواي بر مىآورد تا درگذشت . » سليم مىگويد : « ابن غنم به من گفت : اين حديث را قبل از تو جز دو نفر به كسى نگفته‌ام . من از آنچه از معاذ شنيدم ، نگران شدم . پس به سفر حج رفتم وبا آن كسان كه مرگ أبو عبيده وسالم غلام أبى حذيفة را تولى كرده بودند ( يعنى ديده بودند ) ، ملاقاة كردم وپرسيدم : آيا سالم در جنگ يمامه كشته نشد ؟ گفت : چرا ، ولى چون رمقى داشت ، أو را به كنارى حمل كرديم . ابن غنم گفت : هر يك از اين دو نفر نيز حرف‌هايى مانند معاذ ، نه كم ونه زياد ، گفته بودند . » در ادامهء حديث ، ابان از سليم چنين نقل مىكند : « بعد همهء اين حديث ابن غنم را به محمد بن أبو بكر نقل كردم . وى گفت : اين حديث را نزد من پنهان كن . من خودم حاضر بودم كه پدرم أبو بكر اين سخنان را وقت مرگش مىگفت . عايشه پس از شنيدن اين كلمات گفت : پدرم هذيان مىگويد . محمد بن أبي بكر گفت : بعداً عبداللَّه پسر عمر را ملاقاة كردم . سخنانى كه پدرم وقت مردن گفته بود ، براي أو نقل كردم . أو گفت : برايم پنهان كن . قسم به خدا ، پدرم ( عمر ) نيز مثل سخنان پدرت را بدون كم وزياد مىگفت ! » سليم مىگويد : « بعد پسر عمر خواست گفتارش را تدارك واصلاح كند ومىترسيد من اين موضوع را به علي عليه السلام خبر دهم . زيرا فهميده بود كه من به على محبت دارم ووابسته به أو ودر اختيار أو هستم . گفت : پدرم هذيان گفته است ! محمد بن ابىبكر مىگويد : بعد من خدمت أمير المؤمنين عليه السلام رسيدم . آنچه از پدرم شنيده بودم وپسر عمر برايم نقل كرده بود ، به أو نقل كردم . أمير المؤمنين عليه السلام فرمود : اين موضوع را كسى كه از تو واز پسر عمر راستگوتر است ، از قول پدرش وپدر تو وأبى عبيده وسالم ومعاذ براي من نقل كرده است . گفتم : يا أمير المؤمنين ! آن شخص كيست ؟ فرمود : بعضي از كساني كه برايم نقل كرده‌اند . من فهميدم مقصودش چيست . گفتم : يا أمير المؤمنين عليه السلام ! راست گفتى . من گمان مىكردم ، كسى براي تو نقل كرده كه پيش پدرم حاضر نبود واين مطالب را غير از من مىگويد . » سليم مىگويد : « به ابن غنم گفتم : معاذ با طاعون از دنيا رفت . أبو عبيده بن‌جراح با چه مرضى مرد ؟ گفت : با دبيله ( مرضى در داخل بدن كه به شكل دمل در خارج بدن پيدا مىشود ) .